المحقق السبزواري
226
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
شوند ندانند كه از شب چند گذشته . تدبير آن است كه اكنون بر مناره شوم و بانگ نماز گويم . چون آن ترك بشنود ، پندارد كه قرب روز است و دست از آن زن بازدارد و او را از سراى بيرون فرستد . لابدّ گذرش بر در اين مسجد افتد و چون من بانگ نماز گويم ، زود از مناره به زير آيم و بر در مسجد بنشينم . چون زن بيايد ، او را به خانهء شوهرش برم تا آن بيچاره از شوهر برنيايد . پس ، چنان كردم و بر مناره بانگ نماز گفتم . اتّفاقا ، امير المؤمنين معتصم بيدار بوده و بانگ من بشنيده و بغايت خشمگين شده و گفته : « هركه بانگ نماز بىوقت گويد مفسد است ، چه هركه آن بشنود پندارد كه روز است ، از خانه بيرون آيد و عسس « 1 » او را بگيرد و در رنج افتد . » و خادمى را فرموده كه ، برو و حاجب را بگوى كه هماكنون خواهم كه به روى و آن مؤذّن را كه نيمشب بانگ نماز گفته به يارى تا ادبى بليغ فرمايم ، تا هيچ مؤذّن بىوقت بانگ نماز نگويد . من بر در آن مسجد ايستاده ، منتظر آن زن بودم . حاجب را ديدم با مشعل مىآمد . گفت : « اين بانگ نماز تو كردى ؟ » گفتم : « آرى . » گفت : « چرا بىوقت بانگ نماز كردى كه خليفه را سخت منكر آمد ؟ و به اين سبب از تو خشمآلوده شده است و اينك مرا به طلب تو فرستاده است ، تا تو را ادب فرمايم . » گفتم : « فرمان خليفه راست . ليكن بىادبى مرا بر اين آورد كه بىوقت بانگ نماز گفتم . » گفت : « بىادب كيست ؟ » گفتم : « آنكس كه از خداى تعالى و از خليفه نترسد . » گفت : « آنكه تواند بود در روى زمين كه از خداى و از خليفه نترسد ؟ » گفتم : « اين حالتى است كه جز به امير المؤمنين نتوان گفت و اگر من اين كار به قصد كرده باشم هر ادبى كه مرا كند ، بيش از آن مستحقّ باشم . » بسم اللّه برو تا به در سراى شويم . و چون به در سراى خليفه رسيديم ، آن خادم منتظر ما بود . آنچه من با حاجب گفته بودم با خادم بگفت و خادم به اندرون رفت و با معتصم بگفت . معتصم با خادم گفت : « برو و او را پيش من آر . » خادم مرا پيش معتصم برد . معتصم گفت : « چرا بىوقت بانگ
--> ( 1 ) . واژهاى است عربى و جمع عاس است ، ولى در زبان فارسى اين كلمه به معنى مفرد به كار مىرود . معادل شبگرد و پاسبان و گزمه است .